خرید بک لینک
گفت:«به اندازه ی 5 سال ، به اندازه ی تک تک کلمات 5 سالت جواب داشتم ولی باشد برای بعد ها... »

گفتم:«سوختم.»

گفت:«نه به وسعت قلب من.»

گفتم:«خوشبخت شده ای؟»

گفت:«به اندازه ی تک تک ستاره ها.»

گفتم:«خانم!»

گفت:«بله آقا؟!»

گفتم:«کت و شلوارش زیبا بود؟»

گفت:«بله،خیلی!»

گفتم:«سوختم.»

گفت:«...»؛نه، دیگر چیزی نگفت.

توی دلم گفتم:«تو عجب شرابی بودی...!»

پ.ن: روز تو هم مبارک باشه مهندس جان ؛)

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

بزرگ شده ام ، قبول.

تحصیل کرده ام ، قبول.

اتفاقات بزرگ و کوچکی برایم افتاده ، قبول.

اما با همه ی این ها ، زندگی برایم به اندازه ی قهوه ای لذت بخش است که با بی خیالی تمام ، سر میکشم.

عیب ندارد چند روزی لم بدهی و لم بدهی و لم بدهی ؛ عیب دارد؟

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

همیشه چشم ها هستند که داستان ها را تعریف میکنند! خود خودشونن وگرنه چه چیزی غیر این دوتا گوهر میتونند داستان سرایی کنند؟

داستان هایی که چشم های معشوق برای عاشقش میگند ، داستان هایی که چشم های پدر برای فرزند میگه یا داستان هایی که چشم های پیرمرد میگوید ؛ چه فرقی دارد؟ همه ی این داستان ها در مورد این چشم های لعنتی هستند!

امشب چشم هایم ، چشم هایم را دیدند.

دیگر گوهری وجود نداشت.

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

در یک هشتی نه چندان بزرگ کنار بابا نماز میخواندم؛حس عجیبی داشت،جیرجیرک ها میخواندند،بوی نم باران می آمد.

نماز که تمام شد،پیش نماز از جایش بلند شد و به طرف بابا آمد؛هرچه فکر میکنم صورتش را یادم نمیاید اما صورتش نورانی بود؛نگاهی به من کرد ، مکثی کرد،رعد و برقی زد.

سپس دستی بر سرم کشید.

ده سالی هست که از این خواب گذشته،اما دیگر جیرجیرکی نیست که بخواند.

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

ساعتای خواب همیشه ساعتای ترسناکی بودند، یعنی هنوزم هستند، اما ترسناکیشون عوض شده.

انگار این ساعت ها واقعی نیستند. انگار فقط یک رویا بیشتر نیستند.

«فرق رویا و حقیقت چیه؟»

«رویا تموم میشه، تکرار میشه، دوباره دوباره ...»

«حقیقت چی؟»

«حقیقت، باید منتظر عواقبش باشی.»

قانع نمیشم؛ صدای زنی می آمد «نه آوایی، نه رویایی، نه دنیایی بی تو مانده به جا، نه میدانی ماجرای مرا، دل با درد آشنای مرا.»

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

دیشب آهنگ تا خود صبح روی تکرار بود. صبح که بیدار شدم «تو با قلب ویرانه ی من چه کردییییییی ببین عشق دیوانه ی من چه کردییییی»، یا موقع رانندگی تا امضای سندی که اصلا نمیدانم چیست، «تو با قلب ویرانه ی من چه کردییییییی» ،موقع امضا کردن سند، «تو با قلب ویرانه ی من چه کردییییییی» موقع افطار، «تو با قلب ویرانه ی من چه کردیی

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

میگفت: «هرکسی که بتواند باید برود.»

اما مگر میشود رفت؟ مانند این است که مادر خود را فراموش کرد و یا مادر جدید پیدا کرد، مگر میشود؟ باید ماند و زور زد تا درست شود، حتی اگر با مشت بزند توی صورتتان، عین این جنگنده هایی که مشت میخورند و خون میچکد از همه ی وجودشان، صورتشان تکه پاره میشود اما کنار نمیکشند، بگویید دیوانه اما همین است که هست!

حتی، حتی اگر همه بروند...

پ.ن: در همین راستا http://nikolaa.blogfa.com/post/1698

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

-این دولت احمق اگر عقلش کار میکرد دلار را روی ...

صحبت ها در یک گالری نقاشی انجام میگرفت؛ و توجه نمیکرد که نقاش چه دردی در پاک کردن پتوی معشوقش از رویش، کشیده.

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

مسیح بر تپه ی جلجتا کنار دو دزد و قاتل روی صلیب بود و آرام آرام جان از بدنش میرفت. در همین حین متی باجیگر یکی از حواریون مسیح با اندوه این منظره را تماشا میکرد و نفرت از دو نفر وجودش را پر کرده بود، اولی یهودای اسخریوطی که مسیح را فروخت و دومی پونتیوس پیلاطس حاکم یهودا بود. شب هنگام پونتیوس پیلاطس مخفیانه متی باجیگر

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

صفحه بندی